صبحی دگر خورشید را در کنار آسمان دعوت کرد
باز هم از محبت بی کران خداوندگار مان با مردمش صحبت کرد
مهر ورزی را بجای کین و دشمنی به همه گوش زد کرد
میدانی که نمیشود خداوندگار رحیم را ناراحت کرد
هرکه را که با او مخالف شد دچار خاری و ذلت کرد
فقط یه بار برای من بخند . فقط بیا درای غم به روی من ببند
فقط یه بار به من بگو دلت برای من . فقط بیا بشین کنار من
ستاره شب چرا به قلب من سری نمیزنی
فقط یه بار تو اسم من صدا نمیزنی
وجود من تو را خواست ز ان خدا
بگیر ز من سیاه شب تو
تــوبــه ڪــردم مــے را .نــخــورده بــپــذیــرم هر چــه هســت را
در مــن اتــشــفــشــانــے روشــن اســت .زمــانــے ڪــه فــقــط اســمــت بــا مــن اســت
ان شــراب و هر چــه .از یــادم مــیــبــرد بــدے ها را .بــعــد ان تــویــے ڪــه
ما مهربان بودیم و بد پنداشتیم
قدر این دلداده را بس داشتیم
بی گمان ان کس برای ما نبود
این میان عشق بود سهم ما نبود
ما به روز و شب از او خواستیم
از اعتبار خویش هی کاستیم
انقدر بد گفتیم گویی شد خدا!!!
ده بی صاحب ، گدا شد کد خدا
هی به او گف
غم انگیز ناک تر از انم که بگو یم بی مارم
در واقع حتی از خالق چنین پدیده شومی هم بیزارم
انگاه که تو در ارامشی و من بیدارم
ینی من یک بیمارم نه با نوش دارم می یابم شفا
و نه کند دست خدا هم درد مرا دوا
ارام میشود حالم اما کمی حرف دار
یار همی غم خوار همی
با تو خشمت بسیار و لبخند کمی
ان نگار تیز پا ان یار غزل روی ماه
جست ما را در پس این گلزار بزرگ گم کرد
بی سر و سامان شدیم بی پر و پیمان شدیم
درد شدیم اه شدیم دلی کاسه پر از خون شدیم
شایسته نبود این کارت لایق م